تبليغاتX
پری دریایی
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385
Ta ra neh ha

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:25  توسط پری دریایی  | 

دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385

 

رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

 

رفتم ، که د اغ بوسه ی حسرت ترا

با اشک های دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:18  توسط پری دریایی  | 

شنبه بیست و ششم اسفند 1385
هوا هوای رفتنه یه چمدون دسته همه

بار یه لب خنده عشق بار یه دل بار غمه

یکی میاره سوغاتی یکی میره با دلهره

هرکی میاد هرکی میره چشاش میگه مسافره

یکی غریبه هیچکسی سراغشو نمیگیره

شاید که همزاد منه تنها میاد تنها میره

بازار داغ بدرقه بازار حرف و هم همه

لحظه پرواز تو شد تو هم برو مثل همه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:33  توسط پری دریایی  | 

سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385
.....

گرفته

دلم عجیب گرفته است .

و هیچ چیز

نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج میشود

                                                            خاموش

نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ

                                                           این گل شب بوست

نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف

نمی رهاند .

و فکر میکنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:2  توسط پری دریایی  | 

یکشنبه بیستم اسفند 1385
دل من دست بردار دیگه بسه انتظار

دیگه دل اسمشو تو به یاد من نیار

دل من دیگه بسه آخه اون که میخوای دیگه نمی یاد

باید بدونی که یه روزی اگه دوباره بیاد

باید بدونی که اونی که دیگه ......

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:19  توسط پری دریایی  | 

جمعه هجدهم اسفند 1385

"در من هراس نیست ز سردی و تیرگی   

    من از سپیده‌های دروغین مشوشم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:29  توسط پری دریایی  | 

چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385
 

يوسف مصری نمی آيد به كنعان دلم

 

بازسر را می گذارد غم به دامان دلم

 

بی حضورچتر دستانت ببين يعقوب وار

 

مانده ام امشب دوباره زير باران دلم

 

خوب می دانی زليخای جنون با من چه كرد

 

پاره شد در ماتم عصمت گريبان دلم

 

نوح من ! خاصيت عشق است امواج بلند

 

كشتی ات را بشكن و بنشين به طوفان دلم

 

كی بهارت می وزد بر گيسوان حسرتم

 

كی نگاهت می شود ای خوب مهمان دلم ؟

 

تا بگويی با من از عريانی اندوه خويش

 

تا بگويم با تو از اسرار پنهان دلم

 

بوی پيراهن مرا كافی است تا روشن شود

 

چشم تاريك و شب خاموش كنعان دلم

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:26  توسط پری دریایی  | 

دوشنبه چهاردهم اسفند 1385

وقتی...

 

وقتی که لبها به سختی به خنده باز می شوند

وقتی هیچ بالی برای پرواز نیست

 

وقتی که جاده ها بی پایان و طولانی به نطر می رسند

وقتی که همه چیز اشتباه از آب در می آید

 

من به تو ایمان دارم

من به تو نیاز دارم و تو را باور دارم

حتی اگر سخت باشد

 

فردا خاطرهو رویدادی دیگر است

من آینده ی تازه ای را شروع خواهم کرد

 

عشق همه برای ما و به سمت ماست که می درخشد

تو از آن من هستی، تو یک حقیقتی

 

وقتی که نمی توانم برنده باشم

وقتی که نمی توانم شروع کنم

 

وقتی که از من دور هستی

وقتی که نمی دانم چه بگویم

 

به یاد داشته باش که تو عشق من هستی

ممکن است که تغییر کرده باشی

اما هنوز و همیشه عشق من هستی...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:44  توسط پری دریایی  | 

جمعه یازدهم اسفند 1385
غم دل
گفتا شراب نوش و غم دل ببر زیاد دی پیر می فروش که ذکرش به خیرباد
گفتم به باد می دهم باده نام و ننگ گفتا قبول کن سخن و هرچه باد باد

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:32  توسط پری دریایی  | 

جمعه یازدهم اسفند 1385

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:45  توسط پری دریایی  | 

جمعه یازدهم اسفند 1385

میروم که شاید کسی یادم کند....

شاید به یاد من کسی گریه کند....

شاید روزی که بفهمم کسی عاشقم هست....

دیگر عاشق نباشم....

چون دیگر نخواهم بود....

؟....برای کسی که هرگز یادم نکرد....   ....برای کسی که هرگز یادم نکرد

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:51  توسط پری دریایی  | 

چهارشنبه نهم اسفند 1385
درسته من موافقم زندگی زیبا نمیشه

تو فال بد اقبالیا هیچکی مثه ما نمیشه

اشکای ما هر چه قدم با همدیگه گریه کنیم

اندازه یه گوشه کوچیک دریا نمیشه

هرچی من و تو بشینیم شب تا سحر دعا کنیم

فرقی نمی کنه بازم معجزه پیدا نمیشه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:38  توسط پری دریایی  | 

چهارشنبه نهم اسفند 1385
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

                            زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود

                                       عاقبت در قدم باد بهار اخر شد

آن پریشانی شب های دراز و غم دل

                                 همه در سایه ی گیسوی نگار آخرشد

باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز

                                  قصه ی غصه که در دولت یارآخرشد  

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:50  توسط پری دریایی  | 

سه شنبه هشتم اسفند 1385

هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود ،

 دري ديگر باز مي شود .ولي ما اغلب چنان به دربسته چشم مي دوزيم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:52  توسط پری دریایی  | 

شنبه پنجم اسفند 1385
      چه دردیست .......

         چه دردیست در میان جمع بودن                       ولی در گوشه ای تنها نشستن

         برای دیگران چون کوه بودن                ولی در چشم خود ارام شکستن

        برای هر رقیب شعری سرودن                ولی لبهای خود همواره بستن

        به رسم دوستی دستها فشردن                 ولی با هر سخن قلبی شکستن

       به نزد عاشقان چون شمع خاموش             ولی دز قلب خود غوغا نشستن

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:52  توسط پری دریایی  | 

چهارشنبه دوم اسفند 1385
تو می پنداری از تو جز دیواری نمی بینم اما عجیب است که سر از بازیهای عاشقانه نگاهها در نمی آوری ...

این  بازی ،این بازی، این بازی ...نمی دانم این بازی مارا به کجا خواهد کشاند .

این بازی نه ...بازی تلخی نیست ....یه باز ی شیرینه...یه بازی دلچسبه ....ولی نمی دانم آخر این بازی من می بازم یا تو ...

تو ،می ایستی آن روبرو چشمان قشنگت را می دوزی به من و من انگار که نمی بینمت اما سنگینی آن نگاهها که گویی عمق جانم را می کاود خبرم می کند و می بینمت و آرام سرم را بلند می کنم  وبعد نوبت تو ست  نگاهت را به ناگهان می دوزدی وانگار که نمی بینیم اما دستهای آشفته ات دست دل و نگاهت را رو می کند دستهای آشفته انگار که چیزی را گم کرده اند .

دلم به یکباره خالی می شود می گویم ...آیا ...هنوز...

و نگاهم باز از ناامیدی فرو می افتد و باز سنگینی نگاه تو از آن روبرو می آید و از خود بیرونم می کشد و ناگهان تلاقی دو نگاه و باز گریز ناگهانی نگاههامان ...نگاهها را از هم می دزدیم اما دلهامان را چگونه ...چگونه ...

پای دلهامان انگار به هم بسته شده ،انگار که گریزی از هم نداریم .

به تندی می آیی ،از کنارم اما،آهسته می گذری می خواهی بگویی که بی خیالی اما نیستی .می خواهم بگویم که نمی بینمت اما می بینم ...می بینم ...شیرینی نگاهت را التهاب پاک دستهایت را .

می بینمت که چگونه گاه آرامی و گاه طوفانی می بینمت که چگونه اسیر آشوب درونی وگاه حتی می بینم که چگونه سپیدار قشنگ قامت من گاه گامهایش می لرزد ...

می بینم که قدمهای تو نازنین گاه چگونه سوی من می لغزد .اما ...اما دل خودخواهد  دل بی رحم و سنگی تو ...آه بی وفا ...آه بد وفا ...

و من اما این سو... این سودرست روبروی چشمان قشنگ تو نشسته ام می خواهم که نبینمت ولی می بینم می خواهم که نخوانمت ولی می خوانم می خواهم که در این بازی هم بازی تو نباشم اما می شوم آه از آن چشمها ...از آن چشمها ...چشمهایی که می آیند و به ناگهان دلم را می گیرند و می کشانند به این بازی تو می شوی بازیگر ومن بازیچه دست دلت اما نکند خدایا که در این بازی تورا ببازم نکند خدایا ...

     

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:59  توسط پری دریایی  | 

چهارشنبه دوم اسفند 1385
كاش سكوتم را مي توانستي بشنوي
آنگاه بي آنكه چيزي بگويم با نگاهي به چشمانم
مي توانستي از راز درونم با خبر شوي
 چشمانم همواره از دوريت بارانيست
به قاب عكست مي نگرم
به چشمانت
چه نگاه خسته اي در آن موج مي زند
بي هيچ عشقي !
روانم به هم مي ريزد
واينست كه روحم چنان مي شكند كه ديگر حتي
نمي خواهم فرياد بزنم 
 تا سكوتم شكسته شود
وآنچه در بطن وجودم است (فقط عشق تو)
بيرون بريزد
زيرا
هر چه جز توست نامحرمند ...
 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:6  توسط پری دریایی  | 

سه شنبه یکم اسفند 1385

غم

من وقتی به دنیا آمدم چیزی در گوشم طنین کرد و گفت :

تا آخر عمرت با تو خواهم بود .

گفتم تو کیستی : گفت من غم هستم .

خندیدم و گفتم : فکر کردم که غم عروسکی است که با آن بازی خواهم کرد .

بعد ها دیدم که من عروسکی هستم که غم با من بازی می کند .

شب را دوست دارم

   مانند غم است

غم را دوست دارم

چون جان من است

درخت غم به جانم کرده ریشه      به در گاه خدا نالم همیشه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:51  توسط پری دریایی  |