ای چشمان من ...
به کجا می نگرید ؟ لحظه ای جان خسته ام را آسوده بگذارید.
دیگر مرا اشتیاقی نیست تا از پشت میله های قفس به دور دستها بنگرم.
نگاهم خسته از افق های رهایی , رویاهایم خسته از خیال پرواز ,
نفسم خسته از آرزوی باد صبا , دست هایم خسته از سرمای میله های قفس ,
تنم خسته از برخورد با دیوار قفس و چشمهایم خسته از جستجوی نگاهی آشنا ...

