هراسی نیست از این که امید ,
ارزش صبوری ندارد....
و دل بستنی که از این همه سکوت بر می خیزد
رفتنی ست.....
و قصه ها پر می شوند از غصه ها و گلایه ها .....
عادت می کنیم به مرگی که در چشمان خواب آلوده مان می خندد
و پریشانی را به بازی می گیرد
سایه ها رهایمان نمی کنند........
غریبه می شوند دست هایی که گله از دلسوزی می کردند
و من و تو خسته می شویم
از آن اشاره های دورادوری که آزادی را در تقدیر ما می شکند
ولی تن می دهیم به تمام فاصله ها.......